طلوع پاک خورشید
سلام
خوش اومدین به وب ما
نظر یادتون نره
تصاویر زیبایی رو در ادمه مطلب ببینید. ...
ادامه مطلب

سحر و سهراب : ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/٤


چند جمله پر از رمز و راز

*عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستارم وقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد.

*عشق چیست؟ حدیثی است که با نگاه آغاز می شود با لبخندی شیرین می شود با بوسه ای به اوج می رسد وبا اشکی پرازاندوه به پایان می رسد.

*ای کاش خواننده بودم و از تو میخواندم ای کاش نویسنده بودم و ازتو مینوشتم ای کاش نقاش بودم و تو را نقاشی میکردم ای کاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم ای کاش ستاره بودم و در تو جای داشتم ای کاش آهنگ بودم و تو شعرم بودی ای کاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی ای کاش در قلبت جا داشتم تامیدانستی که چقدر دوستت دارم.

*دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیم دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری.

*من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم.

*سعی کن دریابی که مسافری آسمانی هستی و فقط برای لحظه ای کوتاه در این جا به سر می بری، و سپس روانه ی دنیایی دلفریب و بی نظیر می شوی. فکرت را به این زندگی کوتاه و این زمین کوچک محدود نکن. عظمت روحی را که درون توست، به یاد داشته باش.

دل بیتاب من با دیدنت آرام می گیرد

اگر دوری زآغوشم نگاهم کام می گیرد

 مرا گر مست می خواهی

 نگاهت را مگیر از من

 شب و شمع بود و من بودم و غم

 شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

...

سحر و سهراب : ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٢/٤


دلم میخواد توی تک تک لحظه های دلتنگیم، اون کسی رو که دوسش دارم کنارم احساس کنم .میخوام دستاش رو بگیرم بزارم رو سینم تا صدای قلبم رو احساس کنه، و بدونه که فقط به خاطر اون می زنه .میخوام موهای بلندش رو با شونه های باد شونه کنم. میخوام گونه های قشنگش رو با دستام لمس کنم و بهش عاشقانه بگم دوست دارم عزیزم ، دوست دارم.

...

سحر و سهراب : ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۳


بیا با من دلم تنها ترین است

 نگاهت در دلم شور آفرین است

مرا مستی دهد جام لبانت

 شراب بوسه ات گیرا ترین است

 ز یک دیدار پی بردی به حالم

عجب درمن نگاهت نکته بین است

سخن از عشق ومستی گوی با من

سخن هایت برایم دلنشین است

 مرا در شعله ی عشقت بسوزان

که رسم دوستداریها همین است

 نشان عشق را در چشم تو خواندم

 دلم چون کویی آیینه بین است

 به من لطف گل مهتاب دادی

 تنت با عطر گلها همنشین است

دوست را هم تو باش آغاز وپایان

که عشق اولی وآخرینست

...

سحر و سهراب : ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۳


 وقتــی بــــارون چشــــات، میگـــــه وقت رفتنــــــــــه  
 وقت حکـــــــومت غمــــو، حضــور گــریــــه منــــــه
 
 سکوت گـریــــــه نگــــــام، هنـــــوز بـــــه یـــــاد شب
 
 عشقت تـــــو قلب و دلــــم، داغــــه و گــــرمه مثه تب
تـــو این سکوت بی صــدا، بـــــازم دلم از تـــو رمیـــد
 
 خستـــه و دل شکستــــه ام، خالی ام از عشق و امیـــــد

 ایــــن گــــریـــه همیشگی، مــــونــــده تـــو شبهای من

 تــو این روزهــای بی وفا، عشق رو تو دادی یـــاد من
 
 این قلب خستـــه و نگــــام، آخـــــــر بی نشـــــونیـــــه
 
  یــــــاد نگــــــاه آخـــــرت، تـــــا تـــــه خط مــــوندنیه
 
 صــــــدای آخــــــرین من، تــــا تـــو نیای در نمی یـاد
 
 تک تک لحظـــه هــــای من، فقط تـــو رو ازم می خواد
...

سحر و سهراب : ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۳


 دو نفر که همدیگرو خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی تونستند از هم جدا باشند، با خوندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری، همدیگرو نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

Mail Sent By SHAHAB

...

سحر و سهراب : ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۳


خدایا :

من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم

که تو در عرش کبریایی خودنداری

من چون تویی دارم

و توچون خودی نداری

...

سحر و سهراب : ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۳


دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می توانی

صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟

بگو با کدامین افق می توان تا کبوتر سفر کرد؟

بگو با کدامین نفس می توان تا شقایق خطر کرد؟

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان نزدیک آبم

و همسایه ام مهربانی است

و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو ،

صدای صنوبر

سلام سپیدار

و در من تپش های قلب علف ریشه دارد

دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست

صدای نفس های سبزینه را می شناسم

و نجوای شبنم

مرا می برد تا افق های باز بشارت...

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده معنای رویش

گره خورده ام من به دلتنگه برگ

گره خورده ام من به صبح شقایق

گره خورده ام من به بال کبوتر

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

گره خورده ام من به آن راز روشن

که می آید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق

صدایم کن از ذهن زاینده ابر

مرا زنده کن زیر آوار باران

مرا تازه کن در نفسهای بارآور برگ

مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند

مرا آشنا کن به گلهای شوقی که اینسو

شکستند و آنسو شکفتند

دل شاعری دارم ای عشق

صدایم کن از جوشش چشمه شعر

صدایم کن از بارش بید مجنون

صدایم کن از وسعت هر چه خوبیست

صدایم کن از قله های نیایش

صدایم کن از عرش

عرش پرستش

دل نورسی دارم ای عشق

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

مرا پل بزن تا ظهور جوانه

مرا پل بزن تا سبدهای بارآور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده شب

صدایم کن از رکعت اول عشق

صدایم کن از بام قدقامت دل

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از اوج بر قله صبح

صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور

صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر

ترا می شناسم من ای عشق

شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر پیراهنی بر تنم بود

بدستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

ودر کوچه باران

چه یکریز وسرشار...

گرفتم به سر چتر باران

کسی در نگاهم نفس زد

وسرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

و سرتاسر روز

پر از جستجوی توهستم

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

دل روشنم را صدا کن به سمت سحرگاه خورشید

دل روشنم را صدا کن

به معنای بی منتهایی که با روشنیهاست

مبادا فریبی دلم را به بازی بگیرد

مبادا دروغی بخندد

کبوتر بمیرد

...

سحر و سهراب : ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٢/۱


نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای

تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

...

سحر و سهراب : ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/۱٤


یاد اون زمون های بچگی بخیر :

باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه .....

ولی امروز: باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر دختر تنها می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم ... باز ماتم ... من به پشت شیشه تنهای افتاده !!

نمی دانم ! نمی فهمم ! کجای قطره های بی کسی زیباست ؟؟؟؟؟؟؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست ؟؟؟؟؟؟

نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده ..... کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیست! صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست ! کجای مرگ ما زیباست؟؟؟؟؟ نمی فهمم ....

یادم آید روز باران را ... فقط من بودم و باران و  مردهای نا آرام ... نمی دانم کجای این لجن زیباست؟؟؟

بشنو از من کوک من پیش چشم  دختر فردا  باران هست زیبا برای مردم شهر رویا  و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست ... و باران من و تو درد و غم دارد ...

خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی عدل کم دارد.....

...

سحر و سهراب : ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/۱٤


-